۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

انتظار یک روز

ارنست همینگوی
او وارد اتاق شد تا پنجره ها را ببندد در حالی که ما هنوز در رختخواب بودیم و من متوجه شدم که او بیمار به نظر می رسد.
می لرزید و چهره اش به سفیدی می زد و به آرامی قدم برمی داشت گویی حرکت کردن برایش رنج آور است.
" چی شده اسکات؟
"سردرد دارم"
"بهتره برگردی به رختخواب"
"نه، خوبم"
"برمیگردی به رختخواب، وقتی لباس پوشیدم می بینمت"
اما هنگامی که به طبقه پایین آمدم، او لباس پوشیده  ودر حالی که کنار آتش نشسته بود مثل یک پسربچه نه ساله بیچاره و بسیار بیمار به نظر میرسید. گفتم:
"برگرد به رختخوابت...تو بیماری.
او پاسخ داد:
"من خوبم"
زمانی که دکتر آمد ، درجه حرارت پسرک را گرفت .از او پرسیدم:
"چند بود؟
"صد و دو
پایین، دکتر بس از تجویز سه نوع داروی متفاوت در کپسول های رنگی مختلف و دستورالعمل برای دادن هر یک خانه را ترک کرد. یکی برای بایین اوردن تب بود و دیگری مسهل و سومی برای غلبه بر شرایط اسیدی. عامل بیماری آنفولانزا فقط در شرایط اسیدی زنده می ماند. به نظر او همه چیز را در باره آنفولانزا می دانست و اضافه کرد که اگر تب بالای صد وچهار درجه نرود  جای هیچ گونه نگرانی نیست. این یک اپیدمی معمولی انفولانزا بود و اگر از ذات الریه بیشگیری می شد هیچ خطری ایجاد نمیکرد.
به اتاق بازگشتم و درجه حرارت کودک را روی کاغذ نوشتم ویادداشتی نیز درباره زمان  دادن هرکپسول اضافه کردم.
"میخواهی برایت چیزی بخوانم؟
بسرک گفت:
"باشه ..اگر دلت میخواهد
صورتش بسیار رنگ بریده بود و هاله سیاهی زیر چشمانش دیده میشد. او همچنان در رختخواب دراز کشیده بودو به نظر می رسید نسبت به وقایع اطرافش بی اعتناست..
من با صدای بلند از کتاب دزدان دریایی هوارد بایل می خواندم اما می توانستم حس کنم که اصلا چیزی را که می خوانم دنبال نمی کند. برسیدم
"حالت چطوره اسکات
"همانطور مثل قبل
من پایین تخت نشستم و درحالیکه منتظر بودم تا وقت کپسول بعدی او برسد برای خودم کتاب خواندم.
طبیعی بود که او بخواب رود اما وقتی سرم را بالا آوردم دیدم که به طرز عجیبی به پایین تخت می نگرد.
"چرا سعی نمیکنی بخوابی؟
"ترجیح میدهم بیدار بمونم
پس از مدتی رو به من گفت:
"  مجبور نیستی اینجا بیش من بمانی پدر..اگر برایت زحمت دارد"
"هیچ زحمتی برایم ندارد
"منظورم این است که مجبور نیستی بمانی اگر باعث ناراحتی ات می شود.
اندیشیدم که ممکن است کمی گیج باشد و بس از آینکه کپسول تجویزی ساعت یازده اش را دادم برای مدتی بیرون رفتم.
روزی روشن و سرد بود و زمین پوشیده از لایه نازک تگرگی بود که یخ زده بود گویی  تمام درخت های بی برگ  وبوته ها و علف های هرز هرس شده و چمن ها و زمین عریان با یخ برق افتاده بودند.
من سگ ایرلندی کوچک را برای پیاده روی کوتاهی به بالای جاده و در طول نهر یخ زده بردم. اما ایستادن و یا راه رفتن روی سطح یخ زده مشکل بود.  و توله سگ قرمز رنگ لیز خورد و لغزید و خودم دوبار به سختی افتادم.. یکی از دو بار تفنگم افتاد وروی یخ ها به کناری لغزید.
ما دسته ای بلدرچین را زیر توده گل بلندی  پوشیده از علف های هرز اویخته بر آن تاراندیم و من دوتا را درست زمانی که از تیررس خارج میشدند بالای آن توده شکار کردم. برخی از بلدرچین ها به بالای درختان فرار کردنداما اکثرشان درون توده علف های هرز پراکنده شدند.و لازم بود بیش از انکه آنها بگریزند چندین بار روی بشته علفی بوشیده از یخ می پریدم. در این حال تصور کنید که بر روی علف های لغزنده و یخ زده بطور ناپایداری تعادل خود را حفظ کرده اید در آن حال بلدرچین ها بیرون می آیند و شلیک کردن را مشکل می کنند ، من دو تا را زدم و پنج تا را از دست دادم و تصمیم گرفتیم بازگردیم  .من از پیدا کردن یک دسته بلدرچین در نزدیک های خانه خوشحال بودم  وشادمان تر از اینکه تعداد زیادی برای روز بعد باقی مانده اند.
د رخانه به من گفتند که  پسرک به هیچ کس اجازه نمی دهد به اتاق وارد شود.
"نمیتونی بیای تو ، نباید از چیزی که من گرفتم بگیری
من بطرفش رفتم و او را دقیقا در همان حالتی که بیش از رفتنم بود یافتم. رنگ پریده اما بالای گونه هایش در اثر تب برافروخته بود. وهمانگونه که به پایین تخت زل زده بود بی حرکت می نگریست. درجه حرارتش را گرفتم
"چند است؟
" در حدود صد. قبلا صدو دو و چهار دهم بود.
او گفت"
"قبلا صد و دو بود
" کی گفت؟
"دکتر
"درجه حرارت ات خوب است..لازم نیست نگران باشی
" نگران نیستم اما نمی توانم درموردش فکر نکنم"
"فکر نکن..فقط آرام باش
" من ارام هستم " این را گفت و مستقیم به مقابل نگریست. خیلی اشکارا چیزی را سخت درونش پنهان می کرد.
" این را با آب بخور
" فکر میکنی فایده ای هم داشته باشد؟
"البته که فایده داره "
من پایین نشستم و کتاب دزدان دریایی را گشودم و شروع به خواندن کردم. اما میتوانستم ببینم که اصلا گوش نمیکند، بنابراین دیگر نخواندم.
" فکر میکنی حدودا کی می میرم؟
"چی؟
"چقدر طول می کشد تا بمیرم؟
" قرار نیست بمیری، چی شده؟
" اوه ..البته . من خودم شنیدم که  اوگفت صد و دو
" آدم ها از تب صد و دو درجه نمی میرند. این طرز حرف زدن خیلی احمقانه است"
"می دانم که اینطورست...توی مدرسه در فرانسه بچه ها به من گفتند که نمیتوانم با تب چهل  وچهار درجه زنده بمانم."
او تمام طول روز منتظر مرگ بود. از ساعت نه صبح تا الان.
"اسکات بیچاره"
"اسکات کوچولوی بیچاره ..این مثل مایل ها و کیلومترهاست. تو نمی میری. این تفاوت دما سنج هاست. در ان دماسنج 37 درجه طبیعی است. و روی این یکی 98
"مطمئنی؟
"البته"
"مثل مایل ها و کیلومتر هاست. مثل اینکه حساب کنیم وقتی با ماشین هفتاد مایل پیمودیم در واقع چند کیلومتر طی کرده ایم.
"اوه
اما خیره شدنش به پایین تخت به ارامی برطرف شد.
گرفتگی درونی اش هم همینطور. در نهایت روز بعد خیلی ارام و بی توجه بود و خیلی راحت سر بی اهمیت ترین چیزها گریه می کرد.
پایان.

مترجم : فریده ادیب 





۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

برای پدربزرگ جاودانه دوستت دارم


نمی دانم کجا دستان مهربانش را گم کردم
در هیاهوی جوانی و بی خیالی
روزهای دیدارش را کاستم
نمی دانم تمام آن روزها با لبخند مهربانش
و آن آهنگ پر ادب صدایش
بوی نان تازه و شادی های کودکانه ورودش به خانه را
کجا با چه عوض کردم
پدر بزرگ جایی در کودکی های من هنوز دستان از سرما یخ زده ام را
در میان دستان لرزانش ها می کند
دکمه های بارانی ام را می بندد
باور نمی کنم که روز زیبا و بارانی یک بهار
دستانش برای همیشه سرد شد و نتوانستم این بار
آن را با نفس هایم گرم کنم
باور نمی کنم دیگر نیازی به من ندارد تا به جای دستان لرزانش
دکمه های پیراهنش را ببندم
دیگر نیازی ندارد که مراقب باشم قاشق از دستانش نیافتد
هنوز نمی دانم
هنوز بهت نیمی از وجودم هستم که در آغوش سرد خاک گذاشتم
و دور شدم
و نیمی از وجودی که انگار در در اعماق قلبم حل شد و
در خونم جریان یافت
انگار اشک هایم اجازه خروج هم نمی یابند
چون چشمانم باور ندارند انچه را که دیده اند
جایی در اعماق نا خوداگاه ذهن و روحم می دانم
که فرشته ای که کالبد خسته و نحیف خود را ترک گفت
روزی دوباره چشم در چشم من خواهد دوخت
و مرا به نام خواهد خواند
می دانم
بزودی باز می گردد

همیشه فکر میکردم ثروتمند ترینم ...با داشتن گلی که در تمام دنیا بی همتاست..


وقتی شازده کوچولو بالاخره خسته شد، گل زیبایش را با خودخواهیش تنها گذاشت و از ستاره اش فرود امد
  اما کدام دوستی است که حقیقتا از دل براید و به هجران و ازرده خاطر شدنی گل زیبایش را از لیست دوست داشتنی های قلبش پاک کند؟ 
  ***   
شب هنگام که اسمان پر از ستاره های روشن است شازده کوچولو چشمش به یک گوشه آسمان است به قلبش که در آسمان جا گذاشته به چیزی که در ان است آیا او هم همین الان پایین را نگاه می کند؟ 
***
    شازده کوچولو چندین بار به گل اش سر می زند ،از دور، بی انکه او بداند یا حتی بخواهد. شاید هم نخواهد اما او همیشه سر می زند مبادا او با وجود هزاران ستاره  اطرافش تنها مانده باشد... 
هرچه باشد روزی او همنشین شب هایش بوده!
***
سادگی این کوچولو برای بزرگ ترها بهت اور است حتی برای خودش بالاخره روزی بزرگ می شود تا آن روز...هنوز فرصت عشق ورزیدن دارد

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

تجربه های ا.وج

تجربه های اوج همیشه چه کوتاه اما حامل پر معنا ترین لحظات زندگی اند  
 مانند ستاره ای دنباله دار،گویی ناگهان در گوشه ای از آسمان زندگی ظهور می کنند..
لحظاتی کوتاه چشمانت را خیره می کنند و بعد
پیش از آنکه انتظارش را داشته باشی در سمت دیگر ناپدید می شوند...
بیشتر اوقات حتی این عبور حس نمی شود... شاید فراموش شود که گاه گذراندن بهترین ارزو از دل
همین لحظه است! اما تا همیشه نشانه ای روشن بر این غفلت بر جای می ماند ، تا پس از بیداری به
عظمت انچه بر تو گذشت بیش از پیش پی ببری : پس از عبورشان در یک لحظه و تا مدتها پس از آن
قلبت را پر از معنا می یابی...
پر از دریچه های گشوده شده بر افق ذهنت.
علمی که در هیچ کتابی از دیگران نخواهی یافت...
.
.
پ .ن : چیزهایی در زندگی هست که برچسبی روی خود دارند با این مضمون :« تو قدر مرا نخواهی دانست , مگر اینکه مرا از دست بدهی و دوباره به دست بیاوری .»
((پائولو كوئيليو))

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

شوق

هیچ چیز نمیتونه متوقف اش کنه هیچ چیز نمیتونه اینقدر مهم باشه که وقتی اینجوری سبک شدی دوباره دلت بخواد برگردی زمین..
هیچ کس نمیتونه خوشحال تر از روحی باشه که ازاد شده از جسم..از زمین..از قضاوت  ادم ها


عکس: ناهید ناصری

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

میخواهم خودم باشم


دلم میخواهد خودم باشم
.
افسوس که برای خود بودن بهای سنگینی باید بپردازم دلم میخواهد خودم باشم مثل پرنده ای که در پی باد خنک صبحگاهی ازادانه هزاران بار در اسمان چرخ میزند و روزش را اغاز میکند میخواهم مثل او باشم که زندگی اش را بی تعلق به همه این قید و بندها و تجملات و رسوم انسانی میگذراند..دلم میخواهد زندگی را زندگی کنم مثل یک زن باشم یک انسان یک جایز الخطا.. انگونه که خدا زن را افرید و بعد بشر و در میان انها حتی خود هم جنسان او هم تحقیرش کردند و خود خودش را از او گرفتند میخواهم عاشق باشم عاشقی که از ابراز عشقش نمی هراسد عاشقی که در هوای محبوبش تنفس میکند و با او بال میگشاید کنار او پرواز میکند اما او را اسیر نمیکند میخواهم زندگی ام را انگونه ادامه دهم خدا در شان انسانی من میبیند...میخواهم خود باشم این بهای سنگینی میطلبد در شهر و کشورم.
.
.
.
گرچه خداوند هم هیچ چیز را به قطعیت قضاوت نمیکند انچه که ما بد و خوب مینامیم همه ساخته دست خود ما هستند هیچ چیز را نمیتوان در خلقت خداوند بلقوه نیک یا بلقوه شر خواند تعریف ماست که به همه چیز رنگ خوبی و بدی زشتی و زیبایی میزند هیچ کس زشت نیست...معیار های زیبایی در ذهن ماست شاید اگر برنامه ریزی ذهن مان را هر از چند گاهی تحلیل میکردیم هم میتوانستیم خودمان باشیم هم میتوانستیم ببینیم که چطور در معرض همه این برنامه های ناخواسته ای شدیم که ناخوداگاه خود را روی ذهن و روحمان نصب کرده اند این فیلتر های ذهنی ما قاتلان ازادی و بینش ازاد ماست..و هر روز سیاست و مذهب وتبلیغات رنگارنگ و عکس های روی مجلات یا شستشوگران ذهن بیش ازپیش بر روی ذهن ما فیلترهایی میگذارند تا اهداف خودشان در زمان حیات یک انسان (ما) محقق شود
کاش پیش از انکه دیر شود خود چشم ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم
کاش باور کنیم سخن این امام بزرگمان را که انسان تو نمیدانی که کیستی ...
ما همان انسانی هستیم که خداوند فرمود تا فرشتگان بر او سجده کنند همه اسامی و علوم لدنی را به روح انسان اموخت پس هر انسانی برای خود دنیایی از معرفت است خود دنیایی از شناخت است دنیایی از عجایب است کاش میشد خود بود و به انچه در وجود هریک از ما به ودیعه گذاشته شده ایمان اورد. کاش میشد به روح خدایی که درون همه ماست ایمان اورد و خلاقانه زندگی کرد نه با تعاریفی که ما را بین دو پرانتز اسیر میکنند..تعاریفی که ما را قضاوت میکنند و روح کودکی  درونمان را به بلوغ اجباری خود تبدیل میکنند.  

بلوغ اجباری


آیا چیزی در من ترک خورده که اینگونه در قفس تنهایی و فکر به خود می پیچم
از درد شکسته گی نه! که از درد بیزاری و نیم نگاهی به واقعیت
این قفس را روزی باید با تمام رویا ها ی چسبیده به درو دیوارش و ان خطوط مبهم موازی روی دیوارها رها کرد
انجا ان بیرون پزشکی ست بی نهایت ماهر به نام واقعیت که
بینش های شکسته و احساسات ترک خورده و قلب های تکه تکه شده را بند می زند! تا دوباره به آغوش جامعه بازگردی  اما منطقی که از چشمانش می تراود مثل موجی  سهمگین و قوی  است که به نیم نگاهی تو را روانه سرزمینی می کند که در انجا ماندن قانون مهمی دارد : رویا دیدن ممنوع است!
 مثلا انجا به تو می آموزند
اگر روزی خواستی در جاده زندگی همسفری بیابی
نباید رویا ببینی
نباید به ایده ال های زیبایت وقعی نهی
حال انکه در تمام طول راه تا اینجا عشق همیشه در جایگاه اول جدول  ارزش هایت بوده...
می اموزی که انچه تا به حال تو را مثل یک ابر اینطرف  و انطرف می برد باد دلبستگی های بی هدف و غم های دل ازار و خستگی های عاطفی بوده است ...
همه چیز به دست خود توست
می توانی به اراده ای تا پایان عمر اسوده زندگی به سر بری!
اما اگر پایت لغزید و دوباره رویا دیدی تا اطلاع ثانوی به همان سلول تنهای همیشگی ات باز می گردی
تا روزی که دوباره خودت بدانی وقت ازادی است!
آه...
دلم تنگ است
ناگهان چقدر زود دوباره موعد رفتن سر رسید و من
رویا ها را در کارتن های خالی بزرگی  بسته بندی کرده ام...

سلین 
عکس: ناهید ناصری

دل ارام یکدیگر هستیم




برای همدیگر وقت صرف می‌کنیم‌.

به همه می‌گویم که دوستش دارم‌.

برای قدردانی از محبت‌هایش‌، نامهٔ عاشقانه‌ای برایش می‌نویسم‌.

در جمع از او تعریف می‌کنم‌.

وقتی غمگین است سعی می‌کنم ناراحتی‌اش را بفهمم و او را درک کنم‌.

همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم می‌کنم قبل از این که دیگران چیزی بدانند.

در همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی می‌کنیم‌.

همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان می‌دهم‌.

آرامش را در همه حال حفظ می‌کنم‌.

باورهایم را نسبت به او همواره حفظ می‌کنم‌.

پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک‌، شب‌ها همه چیز را برایش تعریف می‌کنم‌.

اولین کسی هستم که تولدش را تبریک می‌گویم‌.

به کارهایی که برایم انجام می‌دهد توجه می‌کنم و قدردان محبت‌های او هستم‌.

ازدواجمان را از موهبت‌های الهی می‌دانم‌.

برای سلامتی‌اش صدقه می‌دهم‌.

در یک مکان یادداشتی محبت‌آمیز برایش پنهان می‌کنم و او را راهنمایی می‌کنم تا پیدایش کند.

در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار می‌کنم‌.

سعی می‌کنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم‌.

کارهایی که نشان دهندهٔ محبتم نسبت به اوست برایش انجام می‌دهم‌.

هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نکات مثبتش هم فکر می‌کنم‌.

اگر احساس کنم از وسایل شخصی‌اش چیزی کم دارد ولی خودش نمی‌خرد، حتماً برایش تهیه می‌کنم‌.

همه هدایایی را که به من داده است‌، از صمیم قلب دوست دارم‌.

همیشه دل آرام یکدیگر هستیم‌- راه زندگی ...