۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

بلوغ اجباری


آیا چیزی در من ترک خورده که اینگونه در قفس تنهایی و فکر به خود می پیچم
از درد شکسته گی نه! که از درد بیزاری و نیم نگاهی به واقعیت
این قفس را روزی باید با تمام رویا ها ی چسبیده به درو دیوارش و ان خطوط مبهم موازی روی دیوارها رها کرد
انجا ان بیرون پزشکی ست بی نهایت ماهر به نام واقعیت که
بینش های شکسته و احساسات ترک خورده و قلب های تکه تکه شده را بند می زند! تا دوباره به آغوش جامعه بازگردی  اما منطقی که از چشمانش می تراود مثل موجی  سهمگین و قوی  است که به نیم نگاهی تو را روانه سرزمینی می کند که در انجا ماندن قانون مهمی دارد : رویا دیدن ممنوع است!
 مثلا انجا به تو می آموزند
اگر روزی خواستی در جاده زندگی همسفری بیابی
نباید رویا ببینی
نباید به ایده ال های زیبایت وقعی نهی
حال انکه در تمام طول راه تا اینجا عشق همیشه در جایگاه اول جدول  ارزش هایت بوده...
می اموزی که انچه تا به حال تو را مثل یک ابر اینطرف  و انطرف می برد باد دلبستگی های بی هدف و غم های دل ازار و خستگی های عاطفی بوده است ...
همه چیز به دست خود توست
می توانی به اراده ای تا پایان عمر اسوده زندگی به سر بری!
اما اگر پایت لغزید و دوباره رویا دیدی تا اطلاع ثانوی به همان سلول تنهای همیشگی ات باز می گردی
تا روزی که دوباره خودت بدانی وقت ازادی است!
آه...
دلم تنگ است
ناگهان چقدر زود دوباره موعد رفتن سر رسید و من
رویا ها را در کارتن های خالی بزرگی  بسته بندی کرده ام...

سلین 
عکس: ناهید ناصری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر