نمی دانم کجا دستان مهربانش را گم کردم
در هیاهوی جوانی و بی خیالی
روزهای دیدارش را کاستم
نمی دانم تمام آن روزها با لبخند مهربانش
و آن آهنگ پر ادب صدایش
بوی نان تازه و شادی های کودکانه ورودش به خانه را
کجا با چه عوض کردم
پدر بزرگ جایی در کودکی های من هنوز دستان از سرما یخ زده ام را
در میان دستان لرزانش ها می کند
دکمه های بارانی ام را می بندد
باور نمی کنم که روز زیبا و بارانی یک بهار
دستانش برای همیشه سرد شد و نتوانستم این بار
آن را با نفس هایم گرم کنم
باور نمی کنم دیگر نیازی به من ندارد تا به جای دستان لرزانش
دکمه های پیراهنش را ببندم
دیگر نیازی ندارد که مراقب باشم قاشق از دستانش نیافتد
هنوز نمی دانم
هنوز بهت نیمی از وجودم هستم که در آغوش سرد خاک گذاشتم
و دور شدم
و نیمی از وجودی که انگار در در اعماق قلبم حل شد و
در خونم جریان یافت
انگار اشک هایم اجازه خروج هم نمی یابند
چون چشمانم باور ندارند انچه را که دیده اند
جایی در اعماق نا خوداگاه ذهن و روحم می دانم
که فرشته ای که کالبد خسته و نحیف خود را ترک گفت
روزی دوباره چشم در چشم من خواهد دوخت
و مرا به نام خواهد خواند
می دانم
بزودی باز می گردد





